پایانِ خط

شهر زاد قصه ها،
راوی درد و غم است...
وادی تنگ دل ثانیه ها،
یادگاریست به تابوت زمان.
نادی شهر به صحرای سکوت...
عابر تعبیدیست.
*****
زورق های بی هدف،
یاغی و عصیانی،
ز دریا موج های مرده می خواهند...
*****
دست سرد زندگی،
واژه ها را بردوش،
سست و بیحال و عبوس...
تک ، تک قالب قبری بکنند.
*****
تو و من عاری زخود،
درد بیدردی دوران بینیم...
از دل دشت دیگر کاروانی،
راه بر ملک رهایی نبرد...
من و تو ناظر پایانِ خطیم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 13:3 توسط نور سنگر
|