شهر زاد قصه ها،


راوی درد و غم است...

وادی تنگ دل ثانیه ها،

یادگاریست به تابوت زمان.

نادی شهر به صحرای سکوت...

عابر تعبیدیست.

*****
زورق های بی هدف،

یاغی و عصیانی،

ز دریا موج های مرده می خواهند...

*****
دست سرد زندگی،

واژه ها را بردوش،

سست و بیحال و عبوس...

تک ، تک قالب قبری بکنند.

*****
تو و من عاری زخود،

درد بیدردی دوران بینیم...

از دل دشت دیگر کاروانی،

راه بر ملک رهایی نبرد...

من و تو ناظر پایانِ خطیم