شعر من...
شعر من معنا شد...
رهء خود باز نمود از دلِ شب های قرون،
اندک ، اندک به صفِ باده پرستان آمد...
ره گشود تا که ببوسد نسیمِ سحری...
های و هویی عجبی کرده بپا،
عافیت را بسلامت ببرد بر حجره،
زائر معبدِ خورشید شود...
یادِ تلخی همه خاطره ها،
ز زمینی دل من ریشه کند.
مرده های واژه های درد و غم،
عابرانِ لحظه های بیوفا،
شاد نشینانِ عزای عاشقان،
قلدرانی که ببازی بکشند احساس را...
مات و مبهوت کند...
نامشان را بنویسد: سیاه!!!
یادشان دفن کند در دلِ خاک...
تا فراموش نکند مادر دهر:
وعده یی روز جزا آمدنیست!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 18:27 توسط نور سنگر
|