شعر من معنا شد...

رهء خود باز نمود از دلِ شب های قرون،

اندک ، اندک به صفِ باده پرستان آمد...

ره گشود تا که ببوسد نسیمِ سحری...

های و هویی عجبی کرده  بپا،

عافیت را بسلامت ببرد بر حجره،

زائر معبدِ خورشید شود...

یادِ تلخی همه خاطره ها،

ز زمینی دل من ریشه کند.

مرده های واژه های درد و غم،

عابرانِ لحظه های بیوفا،

شاد نشینانِ عزای عاشقان،

قلدرانی که ببازی بکشند احساس را...

مات و مبهوت کند...

نامشان را بنویسد: سیاه!!!

یادشان دفن کند در دلِ خاک...

تا فراموش نکند مادر دهر:

وعده یی روز جزا آمدنیست!!!