او به یک شام سیاه ی دلگیر

او به یک لحظه ی دشوار و خطیر،

او به یک مرحله یی توفان زا،

که دگر مرغ سحر،

از صدایش بیخبر...

گوشه یی افتاده،

ثانیه ها را می شمرد،

تا رها گردد از بند و قفس!!!

آمد و خاطره شد


*****


آب پاشید به مخروبه ی دل،

گلِ رویا بدستم بگذاشت،

گفت من آمده ام:

تا بشارت بدهم آزادی!

ترا با خود ببرم نزدِ خدا،

ترا آشتی بدهم با پدرِ روحانی

تا که باور بکنی:

" هیچ چیز حادثه نیست!"،

غصه پایان حادثه نیست...


*****


کم کمک باور من،

باور او،

باور کرد...

معنیی بانگ خروس دانستم،

باورم شد که هر شب،

شبِ یلدا نیست...

هیچ غم پایا نیست!

مسکن باغ اگر در لِ باغ است مدادم،

گاه ، گاهی گل هم میروید...

حق شاید که با او باشد؟!

" هیچ چیز حادثه نیست!"

غصه پایان هر حادثه نیست


*****


تا که چشم بگشودم،

خواب من چو صحنه یی آخر فیلم،

قصه یی یکسان داشت:

( پایان )

******


آره او آمده بود

من به خوابم دیدم...

آمد و خاطره شد!!!