میرسی
میرسی از ره غـــزل هایـم بهاری می شود
خونِ مستی در رگِ اندیشه جاری می شود
شعــر هایـــــم پای میکوبند بسازِ چشمِ تو
نغمــه هایم لحـــنِ شیرینِ قناری می شود
واژه هــــای عشق میریزد به سطرِ دفترم
محتـوای سوژه ها یکـدم خماری می شود
میرسی و مست میگـــــردم ز عطرِ دامنت
دل پر از غوغـــا و شور و بیقراری می شود
مـوجِ آرامــــش میبخشی بقلــــــبِ بیقرار
اینِ سرِ سرکش نمــــادِ بردباری می شود
شام سنگر بی حضــورت ظلمتِ مطلق بود
گر نباشی کار او شـب زنده داری می شود
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 14:51 توسط نور سنگر
|