آدم فروش
آدم فروش
من ترا مي بينم!
که چه سر زنده و مدهوش،
کوله باري بر دوش،
با هزار ناز و خروش،
در ميان جمع و جوش،
با چه هئيبت چه سروش،
تو زباني،
همه گوش،
...
کوله بارت زمين ميگذاري!
نعره ات گوش فلک کر بکند...
کاي مردم بخريد!
گر که پول نيست به مفت اش ببريد!
يا اقل لاشه خونش نگريد!
اين همه قلب جوان است که در دام منست!
اين همه سرکش ايام،
عجب رام منست
همه خوبان جهان کشته و بدنام منست!
خون صد هاي ديگر ريخته در جام منست!
هوشياران نگريد، واله و سرسام منست!
فتنه دهرم و اين ها همه ناکام منست!
قلب صد پير و جوان، رزق صبح و شام منست!
...
هاي مردم عجله!
زودتر بشتابيد!
که چنين جنس نيابيد دگر!
ببريد و بخوريدش زودتر!
همه اش قلب جوان است...
ندارد ضرر!
اندکي قبل همه زنده بودند...
سر و پا شور و شرر،
مايه فخر پدر!
گل ناز مادر،
همدم و مونس و يار خواهر،
نقل هر مجلس و ارشاد و هنر...
هيچ از هيچ نبودش خبر،
مست و خندان به هر شام و سحر...
...
جرم اين خيل فقط يک چيز بود:
آري!
اينان همه عاشق و ديوانه شدند
دور شمع رخ من واله و پروانه شدند.
بيخبر از من و تذوير رندانه شدند.
چشم و گوش بسته از بازي جانانه شدند.
عاقبت برسربازار چنين خورد غريبانه شدند...
...
آري!
من ترا مي بينم!
تک و تنها و خموش،
کوله بار گناهت بردوش
در ميان همه خلق!
گوشه لم داده،
به سوالات خدا غرق شده!!!
.jpg)