هنوز نخستين سطر هاي دفترچه خاطراتم را نخوانده بود، که اشک از چشمانش جاري شد...

نگاهي به من افگنده گفت:
...من سطري نوي خواهم شد، درست معکوس همه...
بعد از مرور چند برگ ، با نا اميدي برخاست!
پرسيدم:چه شد؟
گفت: من نوشتم...
به دفترچه ام نگاه کردم...
نوشته بود:
(.)