چقدر بیگانه بود آواز چشمانت؟
به هنگامی که شعر رفتنت را،
بار ، بار
در گوشِ چشمم خواند؟!
و من آواز اسرافیل را،
در خلوتِ اموات می شنیدم...
ز یادم رفته بود آنگه:
که عزرائیل کجا آمد ملاقاتم؟
فقط دانم،
دو چشمانت به چشمم گفت:
سفر در پیش رو داری،
ز جنسِ راهء بی برگشت...
و من مبهوتِ گام های نفس هایم
که :
دک،
تک،
دک،
تک،
دک،
دور میرفتند...