صبح از دستِ رقیب شیرک و چایی نوشید
آبگوشتِ تنِ من چاشــت به جـایی نوشید
یک پــگاه دور شــــدم از نظــــــرش تا بیگاه
زودتـــر از سـرعتِ برق، خونِ وفایی نوشید


***

پیشِ من اسمِ رقیب روی لبش میرقصید
از نگاهش سخــــنِ تاب و تبش میرقصید
طعنه میزد به خوش باوری و ساده گیـم
لذت از لحظــه ی رویای شبش میرقصید