دیگر مریز اشک
دیگر مریز اشک!
ای کودکِ نشسته به بن بستِ سر نوشت!
پاسخ به اعتراضِ تو خمپاره میرسد...
دانی چرا عزیز؟
بابای مهربان تو چیزی نگفته بود؟
قبل از شهادتش؟
آنگاه که مرده اش نفسی می کشید، هنوز
یا مادرت؟
در واپسین نگاه که بر چهره ات فگند؟
شاید گفته بود...
شاید نگفته بود....
شاید " سواد" شان " سوا" از خدا نبود...
شاید در صداقتِ ایمانِ پوچ شان؛
هرگز نگشته بود:
خدا در زمین نیست!
اینجا بروی نعشِ زمین پول، حاکم است!
دالر،
یورو،
پوند...
این است آیه ها،
این است خدای ما...
دیگر مریز اشک!
زخمِ ترا دوای "دیموکراسی" میدهند!!!

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 14:1 توسط نور سنگر
|