با یک دریا اشک بیادِ مادرم
من و مادرم...
............
پیر مرد زاده شدم
مثلِ رنجِ مادرم،
سالخورده؛
به بزرگی غمش،
غمدیده...
همچو روح در بدنش،
پژمرده...
***
کاش شاعر میبودم
میسرودم:
یک ، یک
قطره ، قطره
واژه ، واژه...
درد های مادرم،
اشک های مادرم
حرف های مادرم...
آن زمانی که:
به هفت طفلِ یتیم،
شیره ی جان اش را؛
لقمه ی نان می کرد...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 14:43 توسط نور سنگر
|
