طلاقِ برگ
برگ های طلاق شده،
به سازِ باد میرقصند...
دست های درخت ها؛
از آستینِ جبر:
پدرود می گویند...
زمین،
از هجومِ مهاجرانِ پائیز،
دل تنگی هایش را،
شبنم می گیرید...
رنگین کمانِ فصلِ سوم:
آذانِ زمستان،
در گوشِ جنگل می خواند.
ایکاش نمی دید شاعر:
خونِ خشکیده ی شاخ؛
در رگِ برگِ طلاق گشته ز جبر...