شیشه
شیشه های خورد شده و کوچکِ دل را ،
به جای گُل ،
فرشِ راه کردم.
از شیشه ها نیاز می بارید ،
همه یک صدا ،
برای گمشدۀ شان می سرودند.
ناله ها جان گرفتند،
و...
شیشه ها کوچک ،
شعر شدند.
شیشه شکن شعر را خواند ،
و به شیشه ها خندید.
شیشه ها شکسته تر شدند
و از هر چه شیشه است بیزار
گفتم:
این شعر ها فرزندان همان شیشه هاست!
گفت:
چرا میدانم ،
اما من شعر را دوست دارم.
شیشه ها گریستند ،
در خلوت خویش زمزمه داشتند: