امید
قطره های سکوت میریزند،
بر رگِ خسته ی روز،
واژه های ز دروغ...
غنچه ها منتظر اند؛
گر چه خود میدانند:
باد ها پیکِ زمستان دارند،
فصلِ پاییز گذشت،
هیچ آوازِ قناری نرسید،
و بهار:
پُشتِ هفت کوه ی سیاه،
زندانی ست...
ولی امید نمُرد در عطرش!
غنچه ها میدانند:
آقتاب بارِ دگر،
سوی باغِ می تابد!!!

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر ۱۳۹۴ ساعت 12:51 توسط نور سنگر
|