مرگ باور ها...

مرگ باور ها...
امروز در عزای باور ها گریستم،
تابوت آخرین باور ها را در قبرستان بی باوری دفن کردم...
سفر باور ها به ابدیت توفانی بود،
نتوانستم آخرین بوسه را به جسد بی جان آنها بزنم.
دلم از مرگ باورها گرفت
خیلی مظلومانه مردند،
مانند مرگ مادرم تلخ بود،
مانند اجساد بیجان برادران جوان مرگم، سرد و بیروح!
نفس های آخرین آنها،
خاطره مرگ خواهرم را زنده کرد،
او هم بسادگی نمرد،
چهار روز و پنج شب جنگید
اما عاقبت پیروزی از آن مرگ بود!
شاید مرگ پدرم بیشتر شبیه مرگ باور ها باشد،
درست بخاطر ندارم
چون هنوز دو و یا سه خزان زندگی را نه پیموده بودم...
اما مرگ باور ها ، مرگ خودم بود!!!
آری!
من چهره استخوانی مرگ را دیدم
بدستان خودم اجساد باور ها و جسم مفلوکم را خاک کردم...
از مرگ خود و مرگ باور ها تعجب نکردم؛
اما ناز خاک برای پذیرش ما ،
اوج فاجعه بود...
خاک از ما هویت می پرسید
و ما شماره های شناسنامه های مان را فراموش کرده بودیم...
زمین از بیچاره گی سینه باز کرد...
انتظار ما برای بازپرس واپسین طولانی شد؛
شهرت ما در لست عزرائیل نبود
و نیکر و منکر هرگز به سراغ ما نیامد.
های زنده ها!!!
تمسخر خلقت را ببینید:
نه کس ما را در دارالفنا شناخت
و نه اکنون در دارالبقا می پذیرند