شعر من می رقصید،

واژه ها نغمهء شادی داشتند،

باغٍ احساس چه زیبا شده بود؟!

هر نسیمٍ صبحگاه،

پیک و پیغام تو داشت.

پستچی می آورد،

بسته های از لطف،

که همه سوژه بودن با تو بود.

گل چه زیبا شده بود؟!

سبزه ها سبز تر از سبزٍ خدا،

آسمان صاف تر از آبی صاف،

واه! که خورشید چه گرمای داشت؟!

مهتاب می خندید،

در سما شور سماع بود بپا!

چشم من عاشق چشمک زدنٍ ستاره بود...

همه کس در نظرم فرشته بود

هر نوید را به فالٍ حافظ،

روزٍ صد بار ز بر می کردم...

دانه های باران،

راز زیبایی شبنم شده بود.

وقتی که ژاله ز آسمان به زمین پا میگذاشت؛

دلٍ دیوانه من میلٍ تماشا می کرد...

وقتی ابر ها به ظغیان می شد،

دلٍ من می ارزید:

نکند باز تو غمگین باشی؟

نکند باز تو غمگین باشی؟

نکند باز تو غمگین باشی؟

******

راستی یادم رفت،

که بگویم این راز:

وقتی که برف به آن ناز و خرام می بارید،

دست از پا نشناخته ،

به دکان شراب می رفتم

شیشهء در بغل شکر خدا می کردم...

لیک افسوس!!!

همه خواب و خور و خیال من

" خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود "